فاصله بین احساس و اندیشه

خواندن این جمله یادآور جمله‌‌ی دیگری از مارسل پروست برایم بود:

دلش می‌خواست به اندیشه‌اش فرصتی بدهد تا به شتاب خود را به آن لحظه برساند.

احساساتی که می‌آیند و باید مجالی فراهم کرد تا عقل و اندیشه نیز خود را به آنها برسانند.

شاید ماجرا اینگونه باشد:

گاهی بدون اینکه بدانی، احساساتی در تو به‌وجود می‌آید.

لحظه‌ای متوقف می‌شوی و فکر می‌کنی.

در ذهنت می‌گردی و جستجو می‌کنی ولی چیزی پیدا نمی‌کنی.

این هنگام کل ذهنت تبدیل به یک علامت سوال بزرگ می‌شود.

بعد برای اینکه خودت رو قانع کنی و از این ابهام خارج شوی، روی اولین پیش‌فرض ذهنیت دست می‌اندازی و یک برچسب برای احساست پیدا می‌کنی تا ناشناخته بودنش تو را این‌همه آزار ندهد و نرنجاند.

بعد پیروزمندانه همراهی عقل و احساست را جشن می‌گیری.

اما آیا واقعاً همین است؟ یا این روایت یکی از بی‌شمار روایت‌هایی است که عقل و اندیشه خودش را به احساس می‌رساند؟

استوجانوویچ می‌گوید: متأسفانه عقل عموماً دیر می‌رسد.

ظاهراً او از این بابت ناراحت است. شاید او انتظار دارد عقل همزمان با احساس سربرسد و توضیحی همراه خود داشته باشد.

یا شاید به وسلیه‌ی عقل می‌خواهد زنجیری به پای آن احساس بزند و مانع از بروز و ظهور و نمودش شود.

یا شاید توقع دارد عقل بیاد و همه‌چیز را خوب سبک و سنگین کند و بسنجد و بعد اجازه دهد که احساس هم سربرسد.

مارسل پروست جمله‌ی دیگری نیز دارد که من آن را دوست‌تر می‌دارم:

حس‌های ما از جهانی و اندیشه‌ها و نام نهادن‌هایمان از جهانی دیگرند، می‌توانیم این دو را هماهنگ کنیم، اما از میان برداشتن فاصله‌شان را نمی‌توانیم.

درست است که احساس و اندیشه هر دو برخاسته از ذهن ما هستند، ولی به‌نظرم پذیرش اینکه هریک از آنها دارای ماهیت‌ متفاوتی هستند، به ما کمک می‌کند تا بهتر بتوانیم فاصله‌ی میان آنها را درک کنیم.

مطالب مرتبط:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌نوشته‌های طاهره خباری