خواندن، یاد گرفتن و عمل کردن

آیا هر خواندنی منجر به یادگیری می‌شود؟

آیا هر یاد گرفتنی می‌تواند منتهی به عمل کردن شود؟

طبق چیزی که به‌تازگی از گام‌های یادگیری بنجامین بلوم آموخته‌ام، جواب هر دو سوال «نه» است.

طی کردن پله‌های خواندن و فهمیدن لزوماً باعث نمی‌شود که پله‌های بعدی را هم با موفقیت طی کنیم. خیلی از دانسته‌ها در همان پله‌ی اول باقی می‌مانند و هیچ‌گاه پایشان به پله‌های بالاتر نمی‌رسد و به آنجا صعود نمی‌کنند.

یادم می‌آید اولین بار در یکی از درس‌های متمم با خطای تعمیم آشنا شدم. به بهانه‌ی حل کردن تمرین آن درس در خاطراتم گشتم تا موردی را بیابم. جالب اینکه موارد متعددی بودند که من به کلی آنها را فراموش کرده بودم. در کل مورد آبرومندی را پیدا کردم و به عنوان جواب تمرین آن درس نوشتم.

بعد از آن گاهی در رفتار خودم یا دیگران چنین خطایی را می‌دیدم. در مورد دیگران که نمی‌توانستم جلوی رویشان بگویم: «عزیزم. دقت کن. تو الان دچار خطای تعمیم شدی.» در مورد خودم نیز همین قدر که می‌دانستم و توانسته بودم برچسبی برای یک سری از خطاهای ذهنی‌ام بیابم، به نظرم کافی بود.

این «کافی بودن» به معنای این است که خطا را سهواً یا عمداً مرتکب می‌شدم و تصمیم مصممی برای کنترل آن نداشتم.

هنگاهی که کتاب تفکر، سریع و کند دنیل کانمن را خواندم، متوجه شدم برای اجتناب از چنین خطایی که ظاهراً در لایه‌های عمیق ذهن نفوذ کرده، می‌بایست سیستم ۲ را به‌کار گرفت.

مدت نه چندان زیادی از این فهمم نگذشته بود که کتاب هنر شفاف اندیشدن را خواندم. آنجا هم متوجه شدم که خطای تعمیم با نام‌های متفاوتی و به شکل مختلفی خودش را در موقعیت‌های گوناگونی نشان می‌دهد.

جالب اینکه حاصل تمام این خواندن‌ها درباره‌ی خطای تعمیم، فقط بالا رفتن از پله‌ی اول و رسیدن به پله‌ی دوم بود و بعد ایستادن و نظاره کردن رفتار خودم و دیگران از روی این پله!

از عمل کردن به این دانسته‌ی ارزشمند هیچ خبری نبود تا اینکه مدتی پیش در حال خواندن کتاب مغالطه‌های پرکاربرد بودم. در این کتاب به شکل خیلی مختصر درباره‌ی خطای تعمیم توضیحی نوشته شده بود که خواندنش باعث شد تمامی آنچه که تا آن لحظه درباره‌ی خطای تعمیم در جاهای مختلف خوانده و یاد گرفته بودم، برایم یک کاسه و جمع‌و‌جور شود.

بعد از آن روز بود که دیگر نتوانستم از روی این خطای ذهنی به‌سادگی عبور کنم، به شکلی که حتی در حرف‌ها و تحلیل‌ها و برداشت‌هایی که پیش خودم و برای خودم انجام می‌دهم، به دنبال نشانه‌های این خطا می‌گردم تا به محض دیدنش، آن را اصلاح کنم.

اگرچه به نظرم قرار نیست برای رسیدن به مرحله‌ی عمل کردن به آنچه که می‌خوانیم و یاد می‌گیریم، لزوماً چنین مسیر طولانی را طی کرد، اما این ماجرا باعث شد تا بفهمم خواندن یکی دو مطلب درباره‌ی یک مفهوم نمی‌تواند به تنهایی باعث ایجاد یا اصلاح رفتاری در ما شود و در کل داشتن چنین انتظاری هم بیش از حد غیرواقع‌بینانه است.

د رحال حاضر نیز فکر می‌کنم که باید خواند و خواند و خواند.

باید خواند تا فهمید.

باید خواند تا جستجو کرد.

باید خواند تا بتوان بهتر دید و شنید.

باید خواند تا پیش‌داوری‌هایمان کم‌کم تبدیل به داوری و قضاوت شود.

باید خواند تا سوء برداشت‌ها تبدیل به برداشت‌ها و تفسیرهای درست و قاعده‌مندی شود.

به قول تامی د پائولا (Tomie dePaola):

خواندن مهم است؛

چون وقتی بخوانی می‌توانی هرچیزی را درباره‌ی همه‌ چیز،

و همه‌ چیز را درباره‌ی هرچیزی بدانی.

مطالب مرتبط:

2 دیدگاه در “خواندن، یاد گرفتن و عمل کردن

  1. اتفاقاً این بحث زیاد و بیش از اندازه خواندن موضوع بحث من با یکی از دوستان بود.
    او می‌گفت باید براساس نیاز و برای پاسخ دادن به یک “سوال” مطالعه کنی و اینکه هر چه دم دستت می‌آید بخوانی درست نیست. من هم گفتم ما بعضی موقع‌ها می‌خوانیم که اتفاقاً در ما سوال ایجاد شود
    خواندن همیشه برای این نیست که به سوالات امروزمان پاسخ دهیم بلکه ممکن است بخوانیم تا سوالات جدیدی برای ما ایجاد شود.

    1. علی. با این حرفت موافقم. خیلی از اوقات که در ذهن سوالی وجود نداره، با خوندن و کنجکاوی کردن برای بیشتر دانستن می‌شه به سوالاتی رسید. سوالاتی که تا پیش از اون توی ذهن‌مون وجود نداشته. بعد از اون می‌شه خیلی هدفمند پیگیر رسیدن به پاسخ سوالات‌مون بشیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

وب‌نوشته‌های طاهره خباری